Showing posts with label مهاجرت. Show all posts
Showing posts with label مهاجرت. Show all posts
¦
Posted by
David
at
Monday, April 13, 2009
Labels: ایران امروز، تحصیل خارج از کشور، حقوق انسان، خاطرات، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
Labels: ایران امروز، تحصیل خارج از کشور، حقوق انسان، خاطرات، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
سلام دوستان
میدونم که تعداد کسانی که این وبلاگ رو میخونند از تعداد انگشت های دست هم کمتره اما من مینویسم تا بمونه !
همیشه این سوال برای من مطرح بوده که رفتن درسته یا موندن ؟
کدوم راه بهتریه ؟ آیا اگه بریم ، بهشت برین و دنیای آرمانی در انتظارمونه ؟ آیا رفتن درسته ؟ اصلا بمونم یا برم ؟ اگه رفتم برگرد یا نه !؟
خب جواب دادن به این سوال ها ساده نیست . یعنی حداقل میشه گفت که نمیشه برای همه یه نسخه واحد پیچید.
باید فکر کرد که از رفتن چی میخوایم ؟
هدف چیه ؟
و اینکه آیا پوستمون اونقدر کلفت هست که سختی ها رو تاب بیاریم ؟
من دو سه ماهه که از ایران خارج شدم . هدفم هم اینه که بتونم جایی باشم که حقوق انسانی داشته باشم . یعنی حداقل حقوقی مثل مساوات در برابر قانون ؛ امنیت ، احترام و درآمد خوب و مناسب و محیطی خوب برای زندگی و تشکیل خانواده .
خوب با این شرایط فکر میکنم این 3-4 سال سختی رو میتونم تحمل کنم و تو این شرایط سخت زندگی کنم تا به ساحل آرامش برسم .
ولی اصلا راحت نیست . همه چیزو نمیشه گفت ولی اصلا ساده نیست .
دلم حتی برا چیزایی که متنفر بودم ازشون هم تنگ شده !
اصلا ساده نیست ، اصلا
اینا رو بخونید و بعد تصمیم بگیرید !
میدونم که تعداد کسانی که این وبلاگ رو میخونند از تعداد انگشت های دست هم کمتره اما من مینویسم تا بمونه !
همیشه این سوال برای من مطرح بوده که رفتن درسته یا موندن ؟
کدوم راه بهتریه ؟ آیا اگه بریم ، بهشت برین و دنیای آرمانی در انتظارمونه ؟ آیا رفتن درسته ؟ اصلا بمونم یا برم ؟ اگه رفتم برگرد یا نه !؟
خب جواب دادن به این سوال ها ساده نیست . یعنی حداقل میشه گفت که نمیشه برای همه یه نسخه واحد پیچید.
باید فکر کرد که از رفتن چی میخوایم ؟
هدف چیه ؟
و اینکه آیا پوستمون اونقدر کلفت هست که سختی ها رو تاب بیاریم ؟
من دو سه ماهه که از ایران خارج شدم . هدفم هم اینه که بتونم جایی باشم که حقوق انسانی داشته باشم . یعنی حداقل حقوقی مثل مساوات در برابر قانون ؛ امنیت ، احترام و درآمد خوب و مناسب و محیطی خوب برای زندگی و تشکیل خانواده .
خوب با این شرایط فکر میکنم این 3-4 سال سختی رو میتونم تحمل کنم و تو این شرایط سخت زندگی کنم تا به ساحل آرامش برسم .
ولی اصلا راحت نیست . همه چیزو نمیشه گفت ولی اصلا ساده نیست .
دلم حتی برا چیزایی که متنفر بودم ازشون هم تنگ شده !
اصلا ساده نیست ، اصلا
اینا رو بخونید و بعد تصمیم بگیرید !
¦
Posted by
David
at
Tuesday, March 31, 2009
Labels: تحصیل خارج از کشور، خاطرات، دوستی، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 1 نظر
Labels: تحصیل خارج از کشور، خاطرات، دوستی، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 1 نظر
سلام
میدونم که نباید زیاد از چیزای بد بنویسم اما چه کنم که اینجا همش چیزهای بد برای ما اتفاق می افته !
دیروز با دوستم رفتیم رستوران و جای همه دوستان رو هم خالی کردیم .
خلاصه رفتیم رستوران و به سفارش این دوستمون که اهل مالدیو هم هست ، یک غذای اصیل سریلانکایی سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن !
همون حین خوردن بود که کاملا دگرگون شدم و از چشم و بینی من آب میومد .
منم هر طوری بود این غذای بسیار تند رو تموم کردم و اومدم خونه !
حالا مگه این سردرد ما رو ول میکرد !!
تا شب که سردرد داشتم و این سردرد مارو جر داد :دی
بعد هم تا صبح گلاب به روتون حالت تهوع و استفراغ و سردرد مرگ بار !
خلاصه اینکه امروز دانشگاه نرفتم و تا حدود 5 بعد از ظهر حالم خراب بود تا اینکه یواش یواش از حدود 5 دیگه حالم رو به بهبود رفت و الان نسبتا بهترم .
اما این تنهایی بد دردیه ها ! خیلی بد دردیه !
یه روزی من قدر چیزهایی رو که داشتم ، ندونستم .
قدر مامان و خانواده مهربونمو . حالا تو این غربت حتی یکی نیست که وقتی مریش میشم یه لیوان آب بده دستم . دیگه پرستاری و دارو دادن جای خودش ! مامان ، عاشقتم . نه به خاطر اینکه حالا که تو سختی افتادم فدرتو بدونم بلکه به خاطر اینکه حالا فهمیدم که عشق خالص و واقعی معنیش چیه !
میدونید ، هر کسی یه طوریه و من جوری هستم که نمیتونم بدون عشق باشم .
یعنی اینکه دیگه به سنی رسیدم که این نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن داره تمام وجودمو میگیره .
کاش میتونستم تغییراتی در گذشته بدم ! اما حیف که نمیشه !
زندگی پیچیده است و ما آدمها هم هر روز پیچیده ترش میکنیم و تفاله امروز رو برای فرداها باقی میگذاریم !
بیچاره نسل های بعد !
میدونم که نباید زیاد از چیزای بد بنویسم اما چه کنم که اینجا همش چیزهای بد برای ما اتفاق می افته !
دیروز با دوستم رفتیم رستوران و جای همه دوستان رو هم خالی کردیم .
خلاصه رفتیم رستوران و به سفارش این دوستمون که اهل مالدیو هم هست ، یک غذای اصیل سریلانکایی سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن !
همون حین خوردن بود که کاملا دگرگون شدم و از چشم و بینی من آب میومد .
منم هر طوری بود این غذای بسیار تند رو تموم کردم و اومدم خونه !
حالا مگه این سردرد ما رو ول میکرد !!
تا شب که سردرد داشتم و این سردرد مارو جر داد :دی
بعد هم تا صبح گلاب به روتون حالت تهوع و استفراغ و سردرد مرگ بار !
خلاصه اینکه امروز دانشگاه نرفتم و تا حدود 5 بعد از ظهر حالم خراب بود تا اینکه یواش یواش از حدود 5 دیگه حالم رو به بهبود رفت و الان نسبتا بهترم .
اما این تنهایی بد دردیه ها ! خیلی بد دردیه !
یه روزی من قدر چیزهایی رو که داشتم ، ندونستم .
قدر مامان و خانواده مهربونمو . حالا تو این غربت حتی یکی نیست که وقتی مریش میشم یه لیوان آب بده دستم . دیگه پرستاری و دارو دادن جای خودش ! مامان ، عاشقتم . نه به خاطر اینکه حالا که تو سختی افتادم فدرتو بدونم بلکه به خاطر اینکه حالا فهمیدم که عشق خالص و واقعی معنیش چیه !
میدونید ، هر کسی یه طوریه و من جوری هستم که نمیتونم بدون عشق باشم .
یعنی اینکه دیگه به سنی رسیدم که این نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن داره تمام وجودمو میگیره .
کاش میتونستم تغییراتی در گذشته بدم ! اما حیف که نمیشه !
زندگی پیچیده است و ما آدمها هم هر روز پیچیده ترش میکنیم و تفاله امروز رو برای فرداها باقی میگذاریم !
بیچاره نسل های بعد !
¦
Posted by
David
at
Monday, March 23, 2009
Labels: اتحادیه کشورهای همسود، توریسم، سنت وینسنت و گرنادین، مسافرت، مقاصد توریستی، مکان های زیبای دنیا، مهاجرت ¦ 1 نظر
Labels: اتحادیه کشورهای همسود، توریسم، سنت وینسنت و گرنادین، مسافرت، مقاصد توریستی، مکان های زیبای دنیا، مهاجرت ¦ 1 نظر
سنت وینسنت و گرنادین یک کشور جزیرهای کوچک در دریای کارائیب است.
سنت وینسنت و گرنادین در سال ۱۹۷۹ از بریتانیای کبیر استقلال یافت .
سنت وینسنت و گرنادین حدود ۱۱۳٬۰۰۰ نفر (آمار سال ۲۰۰۲) جمعیت دارد. این کشور عضو اتحادیه کشورهای همسود (همسود بریتانیا) میباشد. پایتخت این کشور، شهر کینگزتاون با جمعیت ۱۶٬۲۰۹ نفر (آمار سال ۲۰۰۰) است.
جمهوری اسلامی در سال ۱۳۸۷ با این کشور رابطه برقرار کرد.در پی برقراری این ارتباط، دولت محمود احمدی نژاد کمکی به ارزش ۷ میلیون دلار برای تکمیل فرودگاه به این کشور ارائه کرد.






¦
Posted by
David
at
Saturday, March 21, 2009
Labels: تحصیل خارج از کشور، حقوق انسان، غربت و دلتنگی، فرار مغزها، مهاجرت ¦ 0 نظر
Labels: تحصیل خارج از کشور، حقوق انسان، غربت و دلتنگی، فرار مغزها، مهاجرت ¦ 0 نظر
انهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ای میلشان را در حسرت نامه از ان هایی که مانده اند باز میکنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
انهایی که (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ای میلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
انهایی که رفته اند منتظرند انهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی انهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
انهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهاییکه رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با انهایی که مانده اند معاشرت کنند.
انهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنندانهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند. انهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند انهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.
انهایی که رفته اند فکر می کنند انهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و انها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
انهایی که مانده اند فکر می کنندانهایی که رفته اند همه اش بارو دیسکو می روند و خیلی بهشان خوشمی گذرد و انها را که توی ان جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
نهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی هارا هل می دهد فکر می کنند که ان جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.
انهایی که مانده اند عکس آنرا فکر می کنند
انهایی که رفته اند همانطور می نشینند پشت پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟
انهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای انها را سرکار اشغال می کنند و انها ازکاربیکار می شوند.
اما هم انهایی که رفته اند و هم انهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…
انهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند .انهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.
انهایی که (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ای میلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
انهایی که رفته اند منتظرند انهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی انهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
انهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهاییکه رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با انهایی که مانده اند معاشرت کنند.
انهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنندانهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند. انهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند انهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.
انهایی که رفته اند فکر می کنند انهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و انها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
انهایی که مانده اند فکر می کنندانهایی که رفته اند همه اش بارو دیسکو می روند و خیلی بهشان خوشمی گذرد و انها را که توی ان جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
نهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی هارا هل می دهد فکر می کنند که ان جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.
انهایی که مانده اند عکس آنرا فکر می کنند
انهایی که رفته اند همانطور می نشینند پشت پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟
انهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای انها را سرکار اشغال می کنند و انها ازکاربیکار می شوند.
اما هم انهایی که رفته اند و هم انهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…
انهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند .انهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.
منبع : مهندس جوان
¦
Posted by
David
at
Saturday, March 21, 2009
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، عید نوروز در سریلانکا، غربت و دلتنگی، کلمبو، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، عید نوروز در سریلانکا، غربت و دلتنگی، کلمبو، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
سلام یه کسایی که وبلاگ منو میخونن یا بعدا خواهند خوند !
امروز میخوام از غربت براتون بگم . امروز میخوام از تنهایی براتون بگم و امروز میخوام حرف هایی براتون بزنم که شاید تلخ باشه !
میدونید ، حقیقت اینه که آدمها هیچ وقت قدر چیز هایی که دارند رو نمی دونند !
عجیبه که آدما همیشه حسرت چیزهایی رو میخورن که ندارند ! و عجیبه که باز بعدا حسرت چیزهایی رو که داشتن و از دست دادند میخورند !
من خودم همیشه دوست داشتم که درس بخوتم و پیشرفت کنم ولی واقعا مشکلات زیاد و عجیبی برام پیش اومد و نتونستم این کارو بکنم تمت حالا که دارم درس میخونم ، حسرت خونه و مامان و فامیل هامو میخورم .
از خورد و خوراک افتادم و نمیتونم درست زندگی کنم . همش خوابم میاد و دوست دارم بخوابم .
حالا میفهمم که چقدر عاشق مامانم هستم و چقدر در کنارش بودن لذت داره .
میبینید ! همیشه همینه و ما آدما همیشه نا سپاس هستیم ! اما امیدوارم هر چه زودتر به ساحل آرامش برسم .
امروز میخوام از غربت براتون بگم . امروز میخوام از تنهایی براتون بگم و امروز میخوام حرف هایی براتون بزنم که شاید تلخ باشه !
میدونید ، حقیقت اینه که آدمها هیچ وقت قدر چیز هایی که دارند رو نمی دونند !
عجیبه که آدما همیشه حسرت چیزهایی رو میخورن که ندارند ! و عجیبه که باز بعدا حسرت چیزهایی رو که داشتن و از دست دادند میخورند !
من خودم همیشه دوست داشتم که درس بخوتم و پیشرفت کنم ولی واقعا مشکلات زیاد و عجیبی برام پیش اومد و نتونستم این کارو بکنم تمت حالا که دارم درس میخونم ، حسرت خونه و مامان و فامیل هامو میخورم .
از خورد و خوراک افتادم و نمیتونم درست زندگی کنم . همش خوابم میاد و دوست دارم بخوابم .
حالا میفهمم که چقدر عاشق مامانم هستم و چقدر در کنارش بودن لذت داره .
میبینید ! همیشه همینه و ما آدما همیشه نا سپاس هستیم ! اما امیدوارم هر چه زودتر به ساحل آرامش برسم .
¦
Posted by
David
at
Thursday, March 19, 2009
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، عید نوروز در سریلانکا، کلمبو، مهاجرت، نوروز ¦ 0 نظر
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، عید نوروز در سریلانکا، کلمبو، مهاجرت، نوروز ¦ 0 نظر
سلام دوستان
اول از همه میخوام عید باستانی نوروز رو به همتون تبریک بگم و آرزوی سالی خوب و خوش براتون داشته باشم
غربت هر چی نداشته باشه یک حسن داره و اونم اینه که اینجا قدر خانواده رو میدونی .
اونم خانواده ای بزرگ مثل خانواده من که همه با هم هستند و در گروه های بیش از 20 نفری به عید دیدنی و دید و بازدید میرند !
من با همه تلاشی که کردم نتونستم ایرانی تو این مملکت پیدا کنم در نتیجه باید عید رو تنهایی سر کنم .
از همین الان هم عید رو بهتون تبریک میگم .
امیدوارم که با خانواده های مهربونتون عید رو به غایت خوش بگزرونید و جای ما رو هم خالی کنید !
اول از همه میخوام عید باستانی نوروز رو به همتون تبریک بگم و آرزوی سالی خوب و خوش براتون داشته باشم
غربت هر چی نداشته باشه یک حسن داره و اونم اینه که اینجا قدر خانواده رو میدونی .
اونم خانواده ای بزرگ مثل خانواده من که همه با هم هستند و در گروه های بیش از 20 نفری به عید دیدنی و دید و بازدید میرند !
من با همه تلاشی که کردم نتونستم ایرانی تو این مملکت پیدا کنم در نتیجه باید عید رو تنهایی سر کنم .
از همین الان هم عید رو بهتون تبریک میگم .
امیدوارم که با خانواده های مهربونتون عید رو به غایت خوش بگزرونید و جای ما رو هم خالی کنید !
نوروزتان پیروز
چند بیت شعر از حافظ، تقدیم به همه دوستان:
ز کوی يار می آيد نسيم باد نورزی
از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بياموزی
¦
Posted by
David
at
Sunday, March 15, 2009
Labels: تحصیل خارج از کشور، دانشگاه اپیت، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو، مهاجرت ¦ 0 نظر
Labels: تحصیل خارج از کشور، دانشگاه اپیت، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو، مهاجرت ¦ 0 نظر
خب ، همونطور که با خوندن که پست های قبلی من متوجه شدید من الان سریلانکا هستم و در دانشگاه اپیت شعبه سریلانکا در حال تحصیل هستم .
البته اسم دانشگاه رو بهتون نگفته بودم اما خب دیگه حالا میگم .
خب من مدت طولانی رو بعد از خلاص شدن از شر مریضی دنبال کارای اداری مثل ترجمه مدارک و گرفتن پایان خدمت و پاسپورت گذروندم !
مدت طولانی رو دنبال تحقیق بودم و نهایتا مالزی و هند رو انتخاب کردم برای ادامه تحصیل و برای هر دو جا هم اقدام کردم .
دقت کنید که تا اینجا هیچ خبری از سریلانکا نیست :دی
در هند برا دانشگاه جواهر حیدآباد اقدام کردم و ماالزی هم برا دانشگاه اپیت !!!
داشتم تو اینترنت میچرخیدم که دیدم این دانشگاه اپیت تو سریلانکا هم شعبه داره .
منم یه میل براشون فرستادم و یه سری سوال کردم . بعد هم مدارک مورد نیاز رو فرستادم و پذیرش رو گرفتم و رفتم تهران .
بماند که چقدر تو تهران علاف شدم و چقدر اذیت شدم اما نهایتا ویزای خودمو گرفتم . (بخشی از این علافی ها مال این بود که تا حالا این دانشگاه از ایران دانشجو نداشته و با قوانین آشنا نبودن و بخشیش هم مربوط به این بود که من هیچ منبع اطلاعاتی در دسترس نداشتم ! )
خلاصه که من الان تو دانشگاه اپیت سریلانکا هستم !
خب من مدت طولانی رو بعد از خلاص شدن از شر مریضی دنبال کارای اداری مثل ترجمه مدارک و گرفتن پایان خدمت و پاسپورت گذروندم !
مدت طولانی رو دنبال تحقیق بودم و نهایتا مالزی و هند رو انتخاب کردم برای ادامه تحصیل و برای هر دو جا هم اقدام کردم .
دقت کنید که تا اینجا هیچ خبری از سریلانکا نیست :دی
در هند برا دانشگاه جواهر حیدآباد اقدام کردم و ماالزی هم برا دانشگاه اپیت !!!
داشتم تو اینترنت میچرخیدم که دیدم این دانشگاه اپیت تو سریلانکا هم شعبه داره .
منم یه میل براشون فرستادم و یه سری سوال کردم . بعد هم مدارک مورد نیاز رو فرستادم و پذیرش رو گرفتم و رفتم تهران .
بماند که چقدر تو تهران علاف شدم و چقدر اذیت شدم اما نهایتا ویزای خودمو گرفتم . (بخشی از این علافی ها مال این بود که تا حالا این دانشگاه از ایران دانشجو نداشته و با قوانین آشنا نبودن و بخشیش هم مربوط به این بود که من هیچ منبع اطلاعاتی در دسترس نداشتم ! )
خلاصه که من الان تو دانشگاه اپیت سریلانکا هستم !
¦
Posted by
David
at
Thursday, October 23, 2008
Labels: ایران امروز، حقوق انسان، زلاندنو، فرار مغزها، مهاجرت، نخبگان، نیوزیلند ¦ 0 نظر
Labels: ایران امروز، حقوق انسان، زلاندنو، فرار مغزها، مهاجرت، نخبگان، نیوزیلند ¦ 0 نظر
چند ساعت پیش اتفاق افتاد:
خسته و خواب آلود از سر کار برمیگشتم که ناگاه درد وحشتناکی تمام وجودم را به خود گرفت. دیدم کهچند تا میخ در کف خیابان کفشم را سوراخ کرده بوند و تا اعماق پایم فرو رفته بودند. میخ ها را از پایم خارج کردم و بعد از کف پام به شدت فوران خون خارج شد. تنها چیزی که به فکرم زد. بستن بالای پا و جلوگیری از خارج شدن بیشتر خون بود.
خیابان خلوت و خلوت بود. آن هم راه بزرگ شمالی که یکی از بزرگترین خیابانهای آکلند است. بعد از چن دقیقه ای ولو شدن در همان حال و با هر دردسری که بود خودم را به خودم را سلانه سلانه به یک پمپ بنزین رساندم و از او خواستم که از یک آژانس تاکسی برایم تاکسی خبر کند.
در همین بین البته با خودم فکر میکردم که واقعا چه خوب می شد اگر همین حادثه پایانی بود بر سالها تعقیب و گریز در زندگی و سالهای سال دنبال کردن سرابها باشد. واقعا در آن لحظه فکر کردم مرگ چه قدر می تواند شیرین باشد. انگار دزدی هستی که دیگر نفست گرفته است از فرار و امروز حتی حاضری با دست خود بگویی که " تمامش کن. من تسلیمم."
به هر حال در پمپ بنزین برایم یک تاکسی خبر کرد و بعد به بیمارستان و بخش ارژانس رفتم.
در بمارستان ابتدا از من دلیل آمدن را پرسیدند و فرمی را پر کردم.لباسهایم به شدت به هم ریخته و سرو و ضعم نا مناسب بود.
یک پرستار پایم را مشاهده کرد و پانسمان اولیه و معاینات انجام داد. بعد از چند لحظه هم به دیدار دکتر رفتم
" بگو ببینم چطور شده؟... آلرژی به چه داروهایی داری؟ ... چند وقت پیش مجروحیت داشتی؟... و خلاصه کلی از این سوالات.
من دکتر ... هستم. دوباره پانسمان قبلی را باز کرد و چندین تزیق و شستشو داد.
" ببین علی جان٬ ممکن است که براده های میخ ها هنوز در پایت باشد لذا دو تا آزمایش دیگر هم باید بدهی. یکیش عکس رادیوگرافی است و دیگری هم آزمایش سختی(؟؟؟). بعد هم یک تزریق کزاز برایت تجویز میکنم."
و بعد به اتاق بعد رفتم. " من ماری هستم. کار رادیوگرافی را انجام میدهم." و با کمال صبر و حوصله پای من را در زوایای متفاوت عکس برداری کرد. و با کمک او از اتقاق بیرون آمدم و دوباره به پدیریش رفتم.
"علی جان الان من باید چند تزریق بر روی شما انجام دهم. مشکل خاصی وجود ندارد. تنها از لطفا ۲۰ دقیقه بعد از تزریق همین جا بمان تا اگر بدنت عکس العمل خاصی داشت آن را مشاهده کنیم" . عکس العمل؟ مثلا چی؟ " نه نگران نباش. این یک روش معمول است. ما تنها برای اطمینان چنین کاری میکنیم.
پس از ۲۰ دقیقه. با اشاره دست به اتاق پدیرش رفتم. و آنها به من گفتند: " خوشبختانه مشکلی نیست و شما می توانی بروی" .
کارت اعتباری ام را بیرون آوردم و با یک لبخند به آنها گفتم واقعا از لطف شما ممنونم. چینین مسولیت پذیری را نه در ایران دیده بودم و نه در هیچ جای دیگر چنین مسولیت پدیری را ندیده ام. حال چه قدر می بایت تقدیم کنم"
" تمام هزینه ها توسط دولت نیوزیاند پرداخت می شودو اصلا نگران نباشید" جدا واقعا ممنونم.
ما که کاره ای نیستم. این دولت نیوزیلند است که در تصادف ها هزینه های درمانی را کامل می پرادازد"
به واقع امروز باورم شد که به عنوان یک انسان و نه به عنوان علیرضا نه به عنوان داشنجوی دکتری٬ ایرانی و..... دارای حقوقی هستم. که انگار فقط در اینجا این حقوق را کشف کرده اند.
و من با خودم گفتم: زنده باد نیوزیلند. زنده باد حزب کارگر و زنده باد سوسیالیزم
به نقل از وبلاگ در سرزمین جنوبی
خسته و خواب آلود از سر کار برمیگشتم که ناگاه درد وحشتناکی تمام وجودم را به خود گرفت. دیدم کهچند تا میخ در کف خیابان کفشم را سوراخ کرده بوند و تا اعماق پایم فرو رفته بودند. میخ ها را از پایم خارج کردم و بعد از کف پام به شدت فوران خون خارج شد. تنها چیزی که به فکرم زد. بستن بالای پا و جلوگیری از خارج شدن بیشتر خون بود.
خیابان خلوت و خلوت بود. آن هم راه بزرگ شمالی که یکی از بزرگترین خیابانهای آکلند است. بعد از چن دقیقه ای ولو شدن در همان حال و با هر دردسری که بود خودم را به خودم را سلانه سلانه به یک پمپ بنزین رساندم و از او خواستم که از یک آژانس تاکسی برایم تاکسی خبر کند.
در همین بین البته با خودم فکر میکردم که واقعا چه خوب می شد اگر همین حادثه پایانی بود بر سالها تعقیب و گریز در زندگی و سالهای سال دنبال کردن سرابها باشد. واقعا در آن لحظه فکر کردم مرگ چه قدر می تواند شیرین باشد. انگار دزدی هستی که دیگر نفست گرفته است از فرار و امروز حتی حاضری با دست خود بگویی که " تمامش کن. من تسلیمم."
به هر حال در پمپ بنزین برایم یک تاکسی خبر کرد و بعد به بیمارستان و بخش ارژانس رفتم.
در بمارستان ابتدا از من دلیل آمدن را پرسیدند و فرمی را پر کردم.لباسهایم به شدت به هم ریخته و سرو و ضعم نا مناسب بود.
یک پرستار پایم را مشاهده کرد و پانسمان اولیه و معاینات انجام داد. بعد از چند لحظه هم به دیدار دکتر رفتم
" بگو ببینم چطور شده؟... آلرژی به چه داروهایی داری؟ ... چند وقت پیش مجروحیت داشتی؟... و خلاصه کلی از این سوالات.
من دکتر ... هستم. دوباره پانسمان قبلی را باز کرد و چندین تزیق و شستشو داد.
" ببین علی جان٬ ممکن است که براده های میخ ها هنوز در پایت باشد لذا دو تا آزمایش دیگر هم باید بدهی. یکیش عکس رادیوگرافی است و دیگری هم آزمایش سختی(؟؟؟). بعد هم یک تزریق کزاز برایت تجویز میکنم."
و بعد به اتاق بعد رفتم. " من ماری هستم. کار رادیوگرافی را انجام میدهم." و با کمال صبر و حوصله پای من را در زوایای متفاوت عکس برداری کرد. و با کمک او از اتقاق بیرون آمدم و دوباره به پدیریش رفتم.
"علی جان الان من باید چند تزریق بر روی شما انجام دهم. مشکل خاصی وجود ندارد. تنها از لطفا ۲۰ دقیقه بعد از تزریق همین جا بمان تا اگر بدنت عکس العمل خاصی داشت آن را مشاهده کنیم" . عکس العمل؟ مثلا چی؟ " نه نگران نباش. این یک روش معمول است. ما تنها برای اطمینان چنین کاری میکنیم.
پس از ۲۰ دقیقه. با اشاره دست به اتاق پدیرش رفتم. و آنها به من گفتند: " خوشبختانه مشکلی نیست و شما می توانی بروی" .
کارت اعتباری ام را بیرون آوردم و با یک لبخند به آنها گفتم واقعا از لطف شما ممنونم. چینین مسولیت پذیری را نه در ایران دیده بودم و نه در هیچ جای دیگر چنین مسولیت پدیری را ندیده ام. حال چه قدر می بایت تقدیم کنم"
" تمام هزینه ها توسط دولت نیوزیاند پرداخت می شودو اصلا نگران نباشید" جدا واقعا ممنونم.
ما که کاره ای نیستم. این دولت نیوزیلند است که در تصادف ها هزینه های درمانی را کامل می پرادازد"
به واقع امروز باورم شد که به عنوان یک انسان و نه به عنوان علیرضا نه به عنوان داشنجوی دکتری٬ ایرانی و..... دارای حقوقی هستم. که انگار فقط در اینجا این حقوق را کشف کرده اند.
و من با خودم گفتم: زنده باد نیوزیلند. زنده باد حزب کارگر و زنده باد سوسیالیزم
به نقل از وبلاگ در سرزمین جنوبی
¦
Posted by
David
at
Friday, July 11, 2008
Labels: ایران امروز، تافل، فرار مغزها، مهاجرت، نخبگان ¦ 0 نظر
Labels: ایران امروز، تافل، فرار مغزها، مهاجرت، نخبگان ¦ 0 نظر
چهارشنبه شب (۲۹/۳/۸۷) صف طولاني متشكل از دختران و پسران جوان در خيابان پاسداران تشكيل شده بود. صفي كه اگر تهش را ميگرفتي و به سمت اول آن ميرفتي سر از مكان ديگري در دنيا به غير از ايران در مياوردي. در زمزمه ها نام كشورهاي مختلفي را ميشنوي. امريكا٬ كانادا٬ انگلستان٬ استراليا و ...
آنچه گفته شد مربوط به صف تشكيل شده در خيابان پاسداران براي ثبت نام در آزمون تافل بود. در دوره هاي قبل ثبت نام تافل٬ تعداد ثبت نام كنندگان به صورتي بود كه معمولا اگر صبح براي ثبت نام حاضر بودي به راحتي موفق به ثبت نام ميشدي. اما با وخامت اوضاع مملكت و افزايش اشتياق براي خروج از كشور اوضاع به صورتي شده بود كه پياده روي خيابان پاسداران تبديل به تختخواب اين جوانان شده بود.
من هم به همراه يكي از دوستاني كه قصد ثبت نام داشت به محل ثبت نام رفتم و ساعتي به صحبت با ساير عزيزان مشغول بودم و جملاتي نظير جملات زير را شنيدم:
* تو ايران و با اين شرايط ادامه تحصيل دادن حماقته
* باور كنين اوضاع اگر مثل ۳ سال پيش بود من هيچ وقت به فكر رفتن از ايران نميوفتادم
* آخه با كدوم امكانات اينجا رو تزم كار كنم؟
* ميدوني چند سال بايد كار كنم تا يه خونه بخرم؟
* اين تحريم ايران باعث شده ديگه مقالات ما رو هم به راحتي پذيرش نميكنن!
* من جنوب كار ميكنم٬ سال به سال حقوقم به جاي بالا رفتن داره پايين مياد!
* اگه اميدي به بهبود وضع مملكت داشتم ميموندم!
* ميدوني بچه هايي كه داخل ايران دكترا ميخونن چه زجر روحي و مالي رو تحمل ميكنن؟
* از همه بدتر پوزخندهاي كسايي هست كه تو زندگيشون و تا اين سن يك دهم ما هم به خودشون زحمت ندادن و سختي نكشيدن. من ديگه تحمل اين زهر خندها رو ندارم
* ميخوام يه جا باشم كه برام ارزش قائل باشن
* ...
شب تو خونه و جاي خنك و نرمم خوابم نميبرد. به بچه هايي فكر ميكردم كه امشب تو پياده رو خيابون پاسداران خوابيده بودن. البته از سختي يك شبه اونها ناراحت نبودم. به اين فكر ميكردم كه اينها هم ميرن و به سهم خودشون متوسط درك و فهم اجتماع ما باز هم پايين تر از ايني كه هست ميره.
باز هم :
منبع:iranianuk
آنچه گفته شد مربوط به صف تشكيل شده در خيابان پاسداران براي ثبت نام در آزمون تافل بود. در دوره هاي قبل ثبت نام تافل٬ تعداد ثبت نام كنندگان به صورتي بود كه معمولا اگر صبح براي ثبت نام حاضر بودي به راحتي موفق به ثبت نام ميشدي. اما با وخامت اوضاع مملكت و افزايش اشتياق براي خروج از كشور اوضاع به صورتي شده بود كه پياده روي خيابان پاسداران تبديل به تختخواب اين جوانان شده بود.
من هم به همراه يكي از دوستاني كه قصد ثبت نام داشت به محل ثبت نام رفتم و ساعتي به صحبت با ساير عزيزان مشغول بودم و جملاتي نظير جملات زير را شنيدم:
* تو ايران و با اين شرايط ادامه تحصيل دادن حماقته
* باور كنين اوضاع اگر مثل ۳ سال پيش بود من هيچ وقت به فكر رفتن از ايران نميوفتادم
* آخه با كدوم امكانات اينجا رو تزم كار كنم؟
* ميدوني چند سال بايد كار كنم تا يه خونه بخرم؟
* اين تحريم ايران باعث شده ديگه مقالات ما رو هم به راحتي پذيرش نميكنن!
* من جنوب كار ميكنم٬ سال به سال حقوقم به جاي بالا رفتن داره پايين مياد!
* اگه اميدي به بهبود وضع مملكت داشتم ميموندم!
* ميدوني بچه هايي كه داخل ايران دكترا ميخونن چه زجر روحي و مالي رو تحمل ميكنن؟
* از همه بدتر پوزخندهاي كسايي هست كه تو زندگيشون و تا اين سن يك دهم ما هم به خودشون زحمت ندادن و سختي نكشيدن. من ديگه تحمل اين زهر خندها رو ندارم
* ميخوام يه جا باشم كه برام ارزش قائل باشن
* ...
شب تو خونه و جاي خنك و نرمم خوابم نميبرد. به بچه هايي فكر ميكردم كه امشب تو پياده رو خيابون پاسداران خوابيده بودن. البته از سختي يك شبه اونها ناراحت نبودم. به اين فكر ميكردم كه اينها هم ميرن و به سهم خودشون متوسط درك و فهم اجتماع ما باز هم پايين تر از ايني كه هست ميره.
باز هم :
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميسازم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم٬ قدم در راه بي برگشت بگذاريم٬ ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است.
منبع:iranianuk
¦
Posted by
David
at
Thursday, July 03, 2008
Labels: ایران امروز، فرار مغزها، مهاجرت، نخبگان ¦ 0 نظر
Labels: ایران امروز، فرار مغزها، مهاجرت، نخبگان ¦ 0 نظر
همیشه و از کودکی به گذشته پر افتخار تمدن ایران مباهات می کرده ام ! همیشه و در هر موقعیتی که بوده ام ، از ایرانی بودن خودم احساس شعف میکردم ! و مطمئنم که این احساس ، احساس به جایی بوده است ! متعلق بودن به کشوری که زادگاه خیام و عطار و مولانا و هزاران افتخار دیگر باشد ، متعلق بودن به کشوری که خاستگاه حقوق بشر باشد و متعلق بودن به تمدنی چند هزار ساله واقعا جای افتخار دارد !
اما در سالهای اخیر ، موضوعی ذهن مرا قلقلک میدهد !
افتخارات عصر حاضر چه کسانی هستند ؟ جایگاه کنونی علم و دانش کجاست ؟ تاثیر آن همه تمدن بر حال کنونی ما چیست ؟ متاسفانه و در حال حاظر کشور ما مهد دانشمندان بنام نیست ! و ایرانی هایی که همکنون در سطح دنیا چهره شده اند ، خارج از این مرز و بوم رشد کرده اند ! حداقل سالهای شکوفایی خود را در ایران به سر نبرده اند ! (البته شاید استثناهایی هم وجود داشته باشد !)
نظر شخصی من اینست که جو کنونی حاکم بر ایران عرصه را بر دانشمندان تنگ کرده است ! و متاسفانه باعث این رکود شده است !
من زحمات قهرمانانی را که در چنین شرایطی در ایران فعالیت میکنند بی ارزش نمیکنم ولی فکر میکنم در این اوضاع فقط علومی که به نحوی حمایت دولت را داشته باشند ، رشد میکنند ! حقیقت تلخی است که اندیشمندان و دانشمندان ایرانی برای رسیدن به حق خود در زندگی از ایران میروند ! اینکه یک دانشمند در ایران و با فقر زندگی کند هیچ افتخاری نیست ! هر چند که وقف کردن عمر در راه علم کاری است بس ارزشمند اما همه نمیتوانند پهلوان و قهرمان باشند . فرار نخبگان بر خلاف جو عمومی جامعه ، امری نیک است زیرا ماندن آنها یعنی هدر رفتن استعدادشان ! حال آنکه با رفتن میتوانند نام ایران را زنده و تصویر ایران را در تاریخ جاودانه کنند .
بگذارید ما نیز برای آیندگان از نخبگان ایرانی بگوییم و بتوانیم نام چند ایرانی موفق را ببریم !
قلب هر علاقمند به علم فشرده میشود وقتی که میبیند کسی که میتواند دانشمند و اندیشمند بزرگی باشد ، در به در به دنبال خرید زمین و یا خانه ایست که بتواند حداقل های یک زندگی را فراهم کند !
و این دردی است که همکنون گریبان جامعه ما را گرفته است ! و اساتید دانشگاه وقت خود را به جای تحقیق و مطالعه در بازای های مسکن و زمین صرف میکنند . و پزشکان دربدر دنبال پروژه های اقتصادی زود بازده هستند !
اما در سالهای اخیر ، موضوعی ذهن مرا قلقلک میدهد !
افتخارات عصر حاضر چه کسانی هستند ؟ جایگاه کنونی علم و دانش کجاست ؟ تاثیر آن همه تمدن بر حال کنونی ما چیست ؟ متاسفانه و در حال حاظر کشور ما مهد دانشمندان بنام نیست ! و ایرانی هایی که همکنون در سطح دنیا چهره شده اند ، خارج از این مرز و بوم رشد کرده اند ! حداقل سالهای شکوفایی خود را در ایران به سر نبرده اند ! (البته شاید استثناهایی هم وجود داشته باشد !)
نظر شخصی من اینست که جو کنونی حاکم بر ایران عرصه را بر دانشمندان تنگ کرده است ! و متاسفانه باعث این رکود شده است !
من زحمات قهرمانانی را که در چنین شرایطی در ایران فعالیت میکنند بی ارزش نمیکنم ولی فکر میکنم در این اوضاع فقط علومی که به نحوی حمایت دولت را داشته باشند ، رشد میکنند ! حقیقت تلخی است که اندیشمندان و دانشمندان ایرانی برای رسیدن به حق خود در زندگی از ایران میروند ! اینکه یک دانشمند در ایران و با فقر زندگی کند هیچ افتخاری نیست ! هر چند که وقف کردن عمر در راه علم کاری است بس ارزشمند اما همه نمیتوانند پهلوان و قهرمان باشند . فرار نخبگان بر خلاف جو عمومی جامعه ، امری نیک است زیرا ماندن آنها یعنی هدر رفتن استعدادشان ! حال آنکه با رفتن میتوانند نام ایران را زنده و تصویر ایران را در تاریخ جاودانه کنند .
بگذارید ما نیز برای آیندگان از نخبگان ایرانی بگوییم و بتوانیم نام چند ایرانی موفق را ببریم !
قلب هر علاقمند به علم فشرده میشود وقتی که میبیند کسی که میتواند دانشمند و اندیشمند بزرگی باشد ، در به در به دنبال خرید زمین و یا خانه ایست که بتواند حداقل های یک زندگی را فراهم کند !
و این دردی است که همکنون گریبان جامعه ما را گرفته است ! و اساتید دانشگاه وقت خود را به جای تحقیق و مطالعه در بازای های مسکن و زمین صرف میکنند . و پزشکان دربدر دنبال پروژه های اقتصادی زود بازده هستند !
مهاجرت نخبگان ، راهی است برای نجات علم تا زمانی که زمینه برای فعالیتشان در ایران مهیا شود !
با پوزش از دوستان به خاطر زبان الکن و نثر نا شیوای من ! هدف ابراز دردی بود که در دل داشتم !
Subscribe to:
Posts (Atom)
