Showing posts with label مادر. Show all posts
Showing posts with label مادر. Show all posts
¦
Posted by
David
at
Monday, April 13, 2009
Labels: ایران امروز، تحصیل خارج از کشور، حقوق انسان، خاطرات، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
Labels: ایران امروز، تحصیل خارج از کشور، حقوق انسان، خاطرات، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
سلام دوستان
میدونم که تعداد کسانی که این وبلاگ رو میخونند از تعداد انگشت های دست هم کمتره اما من مینویسم تا بمونه !
همیشه این سوال برای من مطرح بوده که رفتن درسته یا موندن ؟
کدوم راه بهتریه ؟ آیا اگه بریم ، بهشت برین و دنیای آرمانی در انتظارمونه ؟ آیا رفتن درسته ؟ اصلا بمونم یا برم ؟ اگه رفتم برگرد یا نه !؟
خب جواب دادن به این سوال ها ساده نیست . یعنی حداقل میشه گفت که نمیشه برای همه یه نسخه واحد پیچید.
باید فکر کرد که از رفتن چی میخوایم ؟
هدف چیه ؟
و اینکه آیا پوستمون اونقدر کلفت هست که سختی ها رو تاب بیاریم ؟
من دو سه ماهه که از ایران خارج شدم . هدفم هم اینه که بتونم جایی باشم که حقوق انسانی داشته باشم . یعنی حداقل حقوقی مثل مساوات در برابر قانون ؛ امنیت ، احترام و درآمد خوب و مناسب و محیطی خوب برای زندگی و تشکیل خانواده .
خوب با این شرایط فکر میکنم این 3-4 سال سختی رو میتونم تحمل کنم و تو این شرایط سخت زندگی کنم تا به ساحل آرامش برسم .
ولی اصلا راحت نیست . همه چیزو نمیشه گفت ولی اصلا ساده نیست .
دلم حتی برا چیزایی که متنفر بودم ازشون هم تنگ شده !
اصلا ساده نیست ، اصلا
اینا رو بخونید و بعد تصمیم بگیرید !
میدونم که تعداد کسانی که این وبلاگ رو میخونند از تعداد انگشت های دست هم کمتره اما من مینویسم تا بمونه !
همیشه این سوال برای من مطرح بوده که رفتن درسته یا موندن ؟
کدوم راه بهتریه ؟ آیا اگه بریم ، بهشت برین و دنیای آرمانی در انتظارمونه ؟ آیا رفتن درسته ؟ اصلا بمونم یا برم ؟ اگه رفتم برگرد یا نه !؟
خب جواب دادن به این سوال ها ساده نیست . یعنی حداقل میشه گفت که نمیشه برای همه یه نسخه واحد پیچید.
باید فکر کرد که از رفتن چی میخوایم ؟
هدف چیه ؟
و اینکه آیا پوستمون اونقدر کلفت هست که سختی ها رو تاب بیاریم ؟
من دو سه ماهه که از ایران خارج شدم . هدفم هم اینه که بتونم جایی باشم که حقوق انسانی داشته باشم . یعنی حداقل حقوقی مثل مساوات در برابر قانون ؛ امنیت ، احترام و درآمد خوب و مناسب و محیطی خوب برای زندگی و تشکیل خانواده .
خوب با این شرایط فکر میکنم این 3-4 سال سختی رو میتونم تحمل کنم و تو این شرایط سخت زندگی کنم تا به ساحل آرامش برسم .
ولی اصلا راحت نیست . همه چیزو نمیشه گفت ولی اصلا ساده نیست .
دلم حتی برا چیزایی که متنفر بودم ازشون هم تنگ شده !
اصلا ساده نیست ، اصلا
اینا رو بخونید و بعد تصمیم بگیرید !
¦
Posted by
David
at
Tuesday, March 31, 2009
Labels: تحصیل خارج از کشور، خاطرات، دوستی، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 1 نظر
Labels: تحصیل خارج از کشور، خاطرات، دوستی، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 1 نظر
سلام
میدونم که نباید زیاد از چیزای بد بنویسم اما چه کنم که اینجا همش چیزهای بد برای ما اتفاق می افته !
دیروز با دوستم رفتیم رستوران و جای همه دوستان رو هم خالی کردیم .
خلاصه رفتیم رستوران و به سفارش این دوستمون که اهل مالدیو هم هست ، یک غذای اصیل سریلانکایی سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن !
همون حین خوردن بود که کاملا دگرگون شدم و از چشم و بینی من آب میومد .
منم هر طوری بود این غذای بسیار تند رو تموم کردم و اومدم خونه !
حالا مگه این سردرد ما رو ول میکرد !!
تا شب که سردرد داشتم و این سردرد مارو جر داد :دی
بعد هم تا صبح گلاب به روتون حالت تهوع و استفراغ و سردرد مرگ بار !
خلاصه اینکه امروز دانشگاه نرفتم و تا حدود 5 بعد از ظهر حالم خراب بود تا اینکه یواش یواش از حدود 5 دیگه حالم رو به بهبود رفت و الان نسبتا بهترم .
اما این تنهایی بد دردیه ها ! خیلی بد دردیه !
یه روزی من قدر چیزهایی رو که داشتم ، ندونستم .
قدر مامان و خانواده مهربونمو . حالا تو این غربت حتی یکی نیست که وقتی مریش میشم یه لیوان آب بده دستم . دیگه پرستاری و دارو دادن جای خودش ! مامان ، عاشقتم . نه به خاطر اینکه حالا که تو سختی افتادم فدرتو بدونم بلکه به خاطر اینکه حالا فهمیدم که عشق خالص و واقعی معنیش چیه !
میدونید ، هر کسی یه طوریه و من جوری هستم که نمیتونم بدون عشق باشم .
یعنی اینکه دیگه به سنی رسیدم که این نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن داره تمام وجودمو میگیره .
کاش میتونستم تغییراتی در گذشته بدم ! اما حیف که نمیشه !
زندگی پیچیده است و ما آدمها هم هر روز پیچیده ترش میکنیم و تفاله امروز رو برای فرداها باقی میگذاریم !
بیچاره نسل های بعد !
میدونم که نباید زیاد از چیزای بد بنویسم اما چه کنم که اینجا همش چیزهای بد برای ما اتفاق می افته !
دیروز با دوستم رفتیم رستوران و جای همه دوستان رو هم خالی کردیم .
خلاصه رفتیم رستوران و به سفارش این دوستمون که اهل مالدیو هم هست ، یک غذای اصیل سریلانکایی سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن !
همون حین خوردن بود که کاملا دگرگون شدم و از چشم و بینی من آب میومد .
منم هر طوری بود این غذای بسیار تند رو تموم کردم و اومدم خونه !
حالا مگه این سردرد ما رو ول میکرد !!
تا شب که سردرد داشتم و این سردرد مارو جر داد :دی
بعد هم تا صبح گلاب به روتون حالت تهوع و استفراغ و سردرد مرگ بار !
خلاصه اینکه امروز دانشگاه نرفتم و تا حدود 5 بعد از ظهر حالم خراب بود تا اینکه یواش یواش از حدود 5 دیگه حالم رو به بهبود رفت و الان نسبتا بهترم .
اما این تنهایی بد دردیه ها ! خیلی بد دردیه !
یه روزی من قدر چیزهایی رو که داشتم ، ندونستم .
قدر مامان و خانواده مهربونمو . حالا تو این غربت حتی یکی نیست که وقتی مریش میشم یه لیوان آب بده دستم . دیگه پرستاری و دارو دادن جای خودش ! مامان ، عاشقتم . نه به خاطر اینکه حالا که تو سختی افتادم فدرتو بدونم بلکه به خاطر اینکه حالا فهمیدم که عشق خالص و واقعی معنیش چیه !
میدونید ، هر کسی یه طوریه و من جوری هستم که نمیتونم بدون عشق باشم .
یعنی اینکه دیگه به سنی رسیدم که این نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن داره تمام وجودمو میگیره .
کاش میتونستم تغییراتی در گذشته بدم ! اما حیف که نمیشه !
زندگی پیچیده است و ما آدمها هم هر روز پیچیده ترش میکنیم و تفاله امروز رو برای فرداها باقی میگذاریم !
بیچاره نسل های بعد !
¦
Posted by
David
at
Saturday, March 21, 2009
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، عید نوروز در سریلانکا، غربت و دلتنگی، کلمبو، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، عید نوروز در سریلانکا، غربت و دلتنگی، کلمبو، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
سلام یه کسایی که وبلاگ منو میخونن یا بعدا خواهند خوند !
امروز میخوام از غربت براتون بگم . امروز میخوام از تنهایی براتون بگم و امروز میخوام حرف هایی براتون بزنم که شاید تلخ باشه !
میدونید ، حقیقت اینه که آدمها هیچ وقت قدر چیز هایی که دارند رو نمی دونند !
عجیبه که آدما همیشه حسرت چیزهایی رو میخورن که ندارند ! و عجیبه که باز بعدا حسرت چیزهایی رو که داشتن و از دست دادند میخورند !
من خودم همیشه دوست داشتم که درس بخوتم و پیشرفت کنم ولی واقعا مشکلات زیاد و عجیبی برام پیش اومد و نتونستم این کارو بکنم تمت حالا که دارم درس میخونم ، حسرت خونه و مامان و فامیل هامو میخورم .
از خورد و خوراک افتادم و نمیتونم درست زندگی کنم . همش خوابم میاد و دوست دارم بخوابم .
حالا میفهمم که چقدر عاشق مامانم هستم و چقدر در کنارش بودن لذت داره .
میبینید ! همیشه همینه و ما آدما همیشه نا سپاس هستیم ! اما امیدوارم هر چه زودتر به ساحل آرامش برسم .
امروز میخوام از غربت براتون بگم . امروز میخوام از تنهایی براتون بگم و امروز میخوام حرف هایی براتون بزنم که شاید تلخ باشه !
میدونید ، حقیقت اینه که آدمها هیچ وقت قدر چیز هایی که دارند رو نمی دونند !
عجیبه که آدما همیشه حسرت چیزهایی رو میخورن که ندارند ! و عجیبه که باز بعدا حسرت چیزهایی رو که داشتن و از دست دادند میخورند !
من خودم همیشه دوست داشتم که درس بخوتم و پیشرفت کنم ولی واقعا مشکلات زیاد و عجیبی برام پیش اومد و نتونستم این کارو بکنم تمت حالا که دارم درس میخونم ، حسرت خونه و مامان و فامیل هامو میخورم .
از خورد و خوراک افتادم و نمیتونم درست زندگی کنم . همش خوابم میاد و دوست دارم بخوابم .
حالا میفهمم که چقدر عاشق مامانم هستم و چقدر در کنارش بودن لذت داره .
میبینید ! همیشه همینه و ما آدما همیشه نا سپاس هستیم ! اما امیدوارم هر چه زودتر به ساحل آرامش برسم .
Subscribe to:
Posts (Atom)