Showing posts with label تحصیل خارج از کشور. Show all posts
Showing posts with label تحصیل خارج از کشور. Show all posts

برویم یا بمانیم !؟


¦ 0 نظر

سلام دوستان

میدونم که تعداد کسانی که این وبلاگ رو میخونند از تعداد انگشت های دست هم کمتره اما من مینویسم تا بمونه !
همیشه این سوال برای من مطرح بوده که رفتن درسته یا موندن ؟
کدوم راه بهتریه ؟ آیا اگه بریم ، بهشت برین و دنیای آرمانی در انتظارمونه ؟ آیا رفتن درسته ؟ اصلا بمونم یا برم ؟ اگه رفتم برگرد یا نه !؟
خب جواب دادن به این سوال ها ساده نیست . یعنی حداقل میشه گفت که نمیشه برای همه یه نسخه واحد پیچید.
باید فکر کرد که از رفتن چی میخوایم ؟
هدف چیه ؟
و اینکه آیا پوستمون اونقدر کلفت هست که سختی ها رو تاب بیاریم ؟
من دو سه ماهه که از ایران خارج شدم . هدفم هم اینه که بتونم جایی باشم که حقوق انسانی داشته باشم . یعنی حداقل حقوقی مثل مساوات در برابر قانون ؛ امنیت ، احترام و درآمد خوب و مناسب و محیطی خوب برای زندگی و تشکیل خانواده .
خوب با این شرایط فکر میکنم این 3-4 سال سختی رو میتونم تحمل کنم و تو این شرایط سخت زندگی کنم تا به ساحل آرامش برسم .
ولی اصلا راحت نیست . همه چیزو نمیشه گفت ولی اصلا ساده نیست .
دلم حتی برا چیزایی که متنفر بودم ازشون هم تنگ شده !
اصلا ساده نیست ، اصلا
اینا رو بخونید و بعد تصمیم بگیرید !

تنهایی و مریضی در غربت


¦ 1 نظر

سلام

میدونم که نباید زیاد از چیزای بد بنویسم اما چه کنم که اینجا همش چیزهای بد برای ما اتفاق می افته !
دیروز با دوستم رفتیم رستوران و جای همه دوستان رو هم خالی کردیم .
خلاصه رفتیم رستوران و به سفارش این دوستمون که اهل مالدیو هم هست ، یک غذای اصیل سریلانکایی سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن !
همون حین خوردن بود که کاملا دگرگون شدم و از چشم و بینی من آب میومد .
منم هر طوری بود این غذای بسیار تند رو تموم کردم و اومدم خونه !
حالا مگه این سردرد ما رو ول میکرد !!
تا شب که سردرد داشتم و این سردرد مارو جر داد :دی
بعد هم تا صبح گلاب به روتون حالت تهوع و استفراغ و سردرد مرگ بار !
خلاصه اینکه امروز دانشگاه نرفتم و تا حدود 5 بعد از ظهر حالم خراب بود تا اینکه یواش یواش از حدود 5 دیگه حالم رو به بهبود رفت و الان نسبتا بهترم .
اما این تنهایی بد دردیه ها ! خیلی بد دردیه !
یه روزی من قدر چیزهایی رو که داشتم ، ندونستم .
قدر مامان و خانواده مهربونمو . حالا تو این غربت حتی یکی نیست که وقتی مریش میشم یه لیوان آب بده دستم . دیگه پرستاری و دارو دادن جای خودش ! مامان ، عاشقتم . نه به خاطر اینکه حالا که تو سختی افتادم فدرتو بدونم بلکه به خاطر اینکه حالا فهمیدم که عشق خالص و واقعی معنیش چیه !
میدونید ، هر کسی یه طوریه و من جوری هستم که نمیتونم بدون عشق باشم .
یعنی اینکه دیگه به سنی رسیدم که این نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن داره تمام وجودمو میگیره .
کاش میتونستم تغییراتی در گذشته بدم ! اما حیف که نمیشه !
زندگی پیچیده است و ما آدمها هم هر روز پیچیده ترش میکنیم و تفاله امروز رو برای فرداها باقی میگذاریم !
بیچاره نسل های بعد !

آنهایی که رفته اند- آنهایی که مانده اند


¦ 0 نظر

انهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ای میلشان را در حسرت نامه از ان هایی که مانده اند باز میکنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
انهایی که (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ای میلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
انهایی که رفته اند منتظرند انهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی انهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
انهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهاییکه رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با انهایی که مانده اند معاشرت کنند.
انهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنندانهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند. انهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند انهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپ‍زی عکسش هست.
انهایی که رفته اند فکر می کنند انهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و انها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
انهایی که مانده اند فکر می کنندانهایی که رفته اند همه اش بارو دیسکو می روند و خیلی بهشان خوشمی گذرد و انها را که توی ان جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
نهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پ‍لیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پ‍لیس با باتوم خارجی هارا هل می دهد فکر می کنند که ان جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.
انهایی که مانده اند عکس آنرا فکر می کنند
انهایی که رفته اند همانطور می نشینند پ‍شت پ‍نجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟
انهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای انها را سرکار اشغال می کنند و انها ازکاربیکار می شوند.
اما هم انهایی که رفته اند و هم انهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…

انهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند .انهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.

منبع : مهندس جوان

شروع سفرنامه یا چطور شد که اومدم سریلانکا


¦ 0 نظر

خب ، همونطور که با خوندن که پست های قبلی من متوجه شدید من الان سریلانکا هستم و در دانشگاه اپیت شعبه سریلانکا در حال تحصیل هستم .
البته اسم دانشگاه رو بهتون نگفته بودم اما خب دیگه حالا میگم .
خب من مدت طولانی رو بعد از خلاص شدن از شر مریضی دنبال کارای اداری مثل ترجمه مدارک و گرفتن پایان خدمت و پاسپورت گذروندم !
مدت طولانی رو دنبال تحقیق بودم و نهایتا مالزی و هند رو انتخاب کردم برای ادامه تحصیل و برای هر دو جا هم اقدام کردم .
دقت کنید که تا اینجا هیچ خبری از سریلانکا نیست :دی
در هند برا دانشگاه جواهر حیدآباد اقدام کردم و ماالزی هم برا دانشگاه اپیت !!!
داشتم تو اینترنت میچرخیدم که دیدم این دانشگاه اپیت تو سریلانکا هم شعبه داره .
منم یه میل براشون فرستادم و یه سری سوال کردم . بعد هم مدارک مورد نیاز رو فرستادم و پذیرش رو گرفتم و رفتم تهران .
بماند که چقدر تو تهران علاف شدم و چقدر اذیت شدم اما نهایتا ویزای خودمو گرفتم . (بخشی از این علافی ها مال این بود که تا حالا این دانشگاه از ایران دانشجو نداشته و با قوانین آشنا نبودن و بخشیش هم مربوط به این بود که من هیچ منبع اطلاعاتی در دسترس نداشتم ! )
خلاصه که من الان تو دانشگاه اپیت سریلانکا هستم !

اینجا - سریلانکا - صدای مرا از جزیره ای سبز میشنوید


¦ 0 نظر


سلام
همونطور که در پست های قبل گفته بودم ، من ایران رو برای تحصیل ترک کردم !
میدونم که برای سفرنامه نوشتن دیگه دیره اما مینویسم تا در آینده خودم با خوندن این نوشته ها یادم بیاد که تو یه همچین روزی چه حس و حال و آرزو ها و رویاهایی داشتم .
اگه پست های قبل رو خونده باشید ، میدونید که من بعد از یک مریضی طولانی و یک دوران خیلی سخت به یه آرامش نسبی رسیدم و حالا درصدد هستم که برم دنبال آرزو هام .
حالا هر چقدر هم که دور باشه و هر چقدر هم که سخت باشه ، مهم نیست .
مهم اینه که من تصمیم دارم به آرزوهام برسم . و مهمترین چیز هم همینه .
اینه چرا سریلانکا رو انتخاب کردم و چطور اومدم اینجا و ... باشه برای پست های بعدی چون هر کدوم از این سوال ها خودش یک داستانی داره !
به هر حال من فعلا اینجام :