Showing posts with label زندگی در خارج از کشور. Show all posts
Showing posts with label زندگی در خارج از کشور. Show all posts
¦
Posted by
David
at
Friday, May 01, 2009
Labels: توریسم، خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو، مسافرت، مقاصد توریستی، مکان های زیبای دنیا ¦ 0 نظر
Labels: توریسم، خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو، مسافرت، مقاصد توریستی، مکان های زیبای دنیا ¦ 0 نظر
سلام دوستان
این روزها سریلانکا اوضاع سیاسی داخلی جالبی داره ! کلی آدم مهم میان و میرن و کلا جای جالبی شده !
امروز وزیر امور خارجه انگلستان و فرانسه اینجا هستند تا از دولت سریلانکا بخوان که جنگو متوقف کنه ! من نمیدونم که چرا اینا مخالف این جنگ هستند اما چیزی که برام جالبه اینه که همین جنگ و تجزیه طلبی هر روز بیشتر از دیروز این کشورو تضعیف میکنه .
اگر این جنگ تموم بشه میتونید روی این کشور به عنوان یک مالزی و یا حتی سنگاپور جدید حساب کنید .
مردم سخت کوشی داره و خیلی علاقه به پیشرفت دارند .
موقعیت جغرافیایی خوبی داره و جاذبه های گردشگری محشری داره و وقتی که جنگشون تموم بشه زود پیشرفت میکنند .
----------
این روزها یک سری پوستر ضد آمریکایی و ضد انگلیسی زدند به در و دیوار که جالبه !
ببینید :
این روزها سریلانکا اوضاع سیاسی داخلی جالبی داره ! کلی آدم مهم میان و میرن و کلا جای جالبی شده !
امروز وزیر امور خارجه انگلستان و فرانسه اینجا هستند تا از دولت سریلانکا بخوان که جنگو متوقف کنه ! من نمیدونم که چرا اینا مخالف این جنگ هستند اما چیزی که برام جالبه اینه که همین جنگ و تجزیه طلبی هر روز بیشتر از دیروز این کشورو تضعیف میکنه .
اگر این جنگ تموم بشه میتونید روی این کشور به عنوان یک مالزی و یا حتی سنگاپور جدید حساب کنید .
مردم سخت کوشی داره و خیلی علاقه به پیشرفت دارند .
موقعیت جغرافیایی خوبی داره و جاذبه های گردشگری محشری داره و وقتی که جنگشون تموم بشه زود پیشرفت میکنند .
----------
این روزها یک سری پوستر ضد آمریکایی و ضد انگلیسی زدند به در و دیوار که جالبه !
ببینید :
برای دیدن عکس بزرگتر روی تصویر کلیک کنید!
¦
Posted by
David
at
Monday, April 13, 2009
Labels: ایران امروز، تحصیل خارج از کشور، حقوق انسان، خاطرات، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
Labels: ایران امروز، تحصیل خارج از کشور، حقوق انسان، خاطرات، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
سلام دوستان
میدونم که تعداد کسانی که این وبلاگ رو میخونند از تعداد انگشت های دست هم کمتره اما من مینویسم تا بمونه !
همیشه این سوال برای من مطرح بوده که رفتن درسته یا موندن ؟
کدوم راه بهتریه ؟ آیا اگه بریم ، بهشت برین و دنیای آرمانی در انتظارمونه ؟ آیا رفتن درسته ؟ اصلا بمونم یا برم ؟ اگه رفتم برگرد یا نه !؟
خب جواب دادن به این سوال ها ساده نیست . یعنی حداقل میشه گفت که نمیشه برای همه یه نسخه واحد پیچید.
باید فکر کرد که از رفتن چی میخوایم ؟
هدف چیه ؟
و اینکه آیا پوستمون اونقدر کلفت هست که سختی ها رو تاب بیاریم ؟
من دو سه ماهه که از ایران خارج شدم . هدفم هم اینه که بتونم جایی باشم که حقوق انسانی داشته باشم . یعنی حداقل حقوقی مثل مساوات در برابر قانون ؛ امنیت ، احترام و درآمد خوب و مناسب و محیطی خوب برای زندگی و تشکیل خانواده .
خوب با این شرایط فکر میکنم این 3-4 سال سختی رو میتونم تحمل کنم و تو این شرایط سخت زندگی کنم تا به ساحل آرامش برسم .
ولی اصلا راحت نیست . همه چیزو نمیشه گفت ولی اصلا ساده نیست .
دلم حتی برا چیزایی که متنفر بودم ازشون هم تنگ شده !
اصلا ساده نیست ، اصلا
اینا رو بخونید و بعد تصمیم بگیرید !
میدونم که تعداد کسانی که این وبلاگ رو میخونند از تعداد انگشت های دست هم کمتره اما من مینویسم تا بمونه !
همیشه این سوال برای من مطرح بوده که رفتن درسته یا موندن ؟
کدوم راه بهتریه ؟ آیا اگه بریم ، بهشت برین و دنیای آرمانی در انتظارمونه ؟ آیا رفتن درسته ؟ اصلا بمونم یا برم ؟ اگه رفتم برگرد یا نه !؟
خب جواب دادن به این سوال ها ساده نیست . یعنی حداقل میشه گفت که نمیشه برای همه یه نسخه واحد پیچید.
باید فکر کرد که از رفتن چی میخوایم ؟
هدف چیه ؟
و اینکه آیا پوستمون اونقدر کلفت هست که سختی ها رو تاب بیاریم ؟
من دو سه ماهه که از ایران خارج شدم . هدفم هم اینه که بتونم جایی باشم که حقوق انسانی داشته باشم . یعنی حداقل حقوقی مثل مساوات در برابر قانون ؛ امنیت ، احترام و درآمد خوب و مناسب و محیطی خوب برای زندگی و تشکیل خانواده .
خوب با این شرایط فکر میکنم این 3-4 سال سختی رو میتونم تحمل کنم و تو این شرایط سخت زندگی کنم تا به ساحل آرامش برسم .
ولی اصلا راحت نیست . همه چیزو نمیشه گفت ولی اصلا ساده نیست .
دلم حتی برا چیزایی که متنفر بودم ازشون هم تنگ شده !
اصلا ساده نیست ، اصلا
اینا رو بخونید و بعد تصمیم بگیرید !
¦
Posted by
David
at
Tuesday, March 31, 2009
Labels: تحصیل خارج از کشور، خاطرات، دوستی، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 1 نظر
Labels: تحصیل خارج از کشور، خاطرات، دوستی، زندگی در خارج از کشور، شخصی، غربت و دلتنگی، مادر، مهاجرت ¦ 1 نظر
سلام
میدونم که نباید زیاد از چیزای بد بنویسم اما چه کنم که اینجا همش چیزهای بد برای ما اتفاق می افته !
دیروز با دوستم رفتیم رستوران و جای همه دوستان رو هم خالی کردیم .
خلاصه رفتیم رستوران و به سفارش این دوستمون که اهل مالدیو هم هست ، یک غذای اصیل سریلانکایی سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن !
همون حین خوردن بود که کاملا دگرگون شدم و از چشم و بینی من آب میومد .
منم هر طوری بود این غذای بسیار تند رو تموم کردم و اومدم خونه !
حالا مگه این سردرد ما رو ول میکرد !!
تا شب که سردرد داشتم و این سردرد مارو جر داد :دی
بعد هم تا صبح گلاب به روتون حالت تهوع و استفراغ و سردرد مرگ بار !
خلاصه اینکه امروز دانشگاه نرفتم و تا حدود 5 بعد از ظهر حالم خراب بود تا اینکه یواش یواش از حدود 5 دیگه حالم رو به بهبود رفت و الان نسبتا بهترم .
اما این تنهایی بد دردیه ها ! خیلی بد دردیه !
یه روزی من قدر چیزهایی رو که داشتم ، ندونستم .
قدر مامان و خانواده مهربونمو . حالا تو این غربت حتی یکی نیست که وقتی مریش میشم یه لیوان آب بده دستم . دیگه پرستاری و دارو دادن جای خودش ! مامان ، عاشقتم . نه به خاطر اینکه حالا که تو سختی افتادم فدرتو بدونم بلکه به خاطر اینکه حالا فهمیدم که عشق خالص و واقعی معنیش چیه !
میدونید ، هر کسی یه طوریه و من جوری هستم که نمیتونم بدون عشق باشم .
یعنی اینکه دیگه به سنی رسیدم که این نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن داره تمام وجودمو میگیره .
کاش میتونستم تغییراتی در گذشته بدم ! اما حیف که نمیشه !
زندگی پیچیده است و ما آدمها هم هر روز پیچیده ترش میکنیم و تفاله امروز رو برای فرداها باقی میگذاریم !
بیچاره نسل های بعد !
میدونم که نباید زیاد از چیزای بد بنویسم اما چه کنم که اینجا همش چیزهای بد برای ما اتفاق می افته !
دیروز با دوستم رفتیم رستوران و جای همه دوستان رو هم خالی کردیم .
خلاصه رفتیم رستوران و به سفارش این دوستمون که اهل مالدیو هم هست ، یک غذای اصیل سریلانکایی سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن !
همون حین خوردن بود که کاملا دگرگون شدم و از چشم و بینی من آب میومد .
منم هر طوری بود این غذای بسیار تند رو تموم کردم و اومدم خونه !
حالا مگه این سردرد ما رو ول میکرد !!
تا شب که سردرد داشتم و این سردرد مارو جر داد :دی
بعد هم تا صبح گلاب به روتون حالت تهوع و استفراغ و سردرد مرگ بار !
خلاصه اینکه امروز دانشگاه نرفتم و تا حدود 5 بعد از ظهر حالم خراب بود تا اینکه یواش یواش از حدود 5 دیگه حالم رو به بهبود رفت و الان نسبتا بهترم .
اما این تنهایی بد دردیه ها ! خیلی بد دردیه !
یه روزی من قدر چیزهایی رو که داشتم ، ندونستم .
قدر مامان و خانواده مهربونمو . حالا تو این غربت حتی یکی نیست که وقتی مریش میشم یه لیوان آب بده دستم . دیگه پرستاری و دارو دادن جای خودش ! مامان ، عاشقتم . نه به خاطر اینکه حالا که تو سختی افتادم فدرتو بدونم بلکه به خاطر اینکه حالا فهمیدم که عشق خالص و واقعی معنیش چیه !
میدونید ، هر کسی یه طوریه و من جوری هستم که نمیتونم بدون عشق باشم .
یعنی اینکه دیگه به سنی رسیدم که این نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن داره تمام وجودمو میگیره .
کاش میتونستم تغییراتی در گذشته بدم ! اما حیف که نمیشه !
زندگی پیچیده است و ما آدمها هم هر روز پیچیده ترش میکنیم و تفاله امروز رو برای فرداها باقی میگذاریم !
بیچاره نسل های بعد !
¦
Posted by
David
at
Saturday, March 21, 2009
Labels: احمدی نژاد، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو ¦ 0 نظر
Labels: احمدی نژاد، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو ¦ 0 نظر
¦
Posted by
David
at
Saturday, March 21, 2009
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، عید نوروز در سریلانکا، غربت و دلتنگی، کلمبو، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، عید نوروز در سریلانکا، غربت و دلتنگی، کلمبو، مادر، مهاجرت ¦ 0 نظر
سلام یه کسایی که وبلاگ منو میخونن یا بعدا خواهند خوند !
امروز میخوام از غربت براتون بگم . امروز میخوام از تنهایی براتون بگم و امروز میخوام حرف هایی براتون بزنم که شاید تلخ باشه !
میدونید ، حقیقت اینه که آدمها هیچ وقت قدر چیز هایی که دارند رو نمی دونند !
عجیبه که آدما همیشه حسرت چیزهایی رو میخورن که ندارند ! و عجیبه که باز بعدا حسرت چیزهایی رو که داشتن و از دست دادند میخورند !
من خودم همیشه دوست داشتم که درس بخوتم و پیشرفت کنم ولی واقعا مشکلات زیاد و عجیبی برام پیش اومد و نتونستم این کارو بکنم تمت حالا که دارم درس میخونم ، حسرت خونه و مامان و فامیل هامو میخورم .
از خورد و خوراک افتادم و نمیتونم درست زندگی کنم . همش خوابم میاد و دوست دارم بخوابم .
حالا میفهمم که چقدر عاشق مامانم هستم و چقدر در کنارش بودن لذت داره .
میبینید ! همیشه همینه و ما آدما همیشه نا سپاس هستیم ! اما امیدوارم هر چه زودتر به ساحل آرامش برسم .
امروز میخوام از غربت براتون بگم . امروز میخوام از تنهایی براتون بگم و امروز میخوام حرف هایی براتون بزنم که شاید تلخ باشه !
میدونید ، حقیقت اینه که آدمها هیچ وقت قدر چیز هایی که دارند رو نمی دونند !
عجیبه که آدما همیشه حسرت چیزهایی رو میخورن که ندارند ! و عجیبه که باز بعدا حسرت چیزهایی رو که داشتن و از دست دادند میخورند !
من خودم همیشه دوست داشتم که درس بخوتم و پیشرفت کنم ولی واقعا مشکلات زیاد و عجیبی برام پیش اومد و نتونستم این کارو بکنم تمت حالا که دارم درس میخونم ، حسرت خونه و مامان و فامیل هامو میخورم .
از خورد و خوراک افتادم و نمیتونم درست زندگی کنم . همش خوابم میاد و دوست دارم بخوابم .
حالا میفهمم که چقدر عاشق مامانم هستم و چقدر در کنارش بودن لذت داره .
میبینید ! همیشه همینه و ما آدما همیشه نا سپاس هستیم ! اما امیدوارم هر چه زودتر به ساحل آرامش برسم .
¦
Posted by
David
at
Thursday, March 19, 2009
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، عید نوروز در سریلانکا، کلمبو، مهاجرت، نوروز ¦ 0 نظر
Labels: خاطرات، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، عید نوروز در سریلانکا، کلمبو، مهاجرت، نوروز ¦ 0 نظر
سلام دوستان
اول از همه میخوام عید باستانی نوروز رو به همتون تبریک بگم و آرزوی سالی خوب و خوش براتون داشته باشم
غربت هر چی نداشته باشه یک حسن داره و اونم اینه که اینجا قدر خانواده رو میدونی .
اونم خانواده ای بزرگ مثل خانواده من که همه با هم هستند و در گروه های بیش از 20 نفری به عید دیدنی و دید و بازدید میرند !
من با همه تلاشی که کردم نتونستم ایرانی تو این مملکت پیدا کنم در نتیجه باید عید رو تنهایی سر کنم .
از همین الان هم عید رو بهتون تبریک میگم .
امیدوارم که با خانواده های مهربونتون عید رو به غایت خوش بگزرونید و جای ما رو هم خالی کنید !
اول از همه میخوام عید باستانی نوروز رو به همتون تبریک بگم و آرزوی سالی خوب و خوش براتون داشته باشم
غربت هر چی نداشته باشه یک حسن داره و اونم اینه که اینجا قدر خانواده رو میدونی .
اونم خانواده ای بزرگ مثل خانواده من که همه با هم هستند و در گروه های بیش از 20 نفری به عید دیدنی و دید و بازدید میرند !
من با همه تلاشی که کردم نتونستم ایرانی تو این مملکت پیدا کنم در نتیجه باید عید رو تنهایی سر کنم .
از همین الان هم عید رو بهتون تبریک میگم .
امیدوارم که با خانواده های مهربونتون عید رو به غایت خوش بگزرونید و جای ما رو هم خالی کنید !
نوروزتان پیروز
چند بیت شعر از حافظ، تقدیم به همه دوستان:
ز کوی يار می آيد نسيم باد نورزی
از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بياموزی
¦
Posted by
David
at
Sunday, March 15, 2009
Labels: تحصیل خارج از کشور، دانشگاه اپیت، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو، مهاجرت ¦ 0 نظر
Labels: تحصیل خارج از کشور، دانشگاه اپیت، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو، مهاجرت ¦ 0 نظر
خب ، همونطور که با خوندن که پست های قبلی من متوجه شدید من الان سریلانکا هستم و در دانشگاه اپیت شعبه سریلانکا در حال تحصیل هستم .
البته اسم دانشگاه رو بهتون نگفته بودم اما خب دیگه حالا میگم .
خب من مدت طولانی رو بعد از خلاص شدن از شر مریضی دنبال کارای اداری مثل ترجمه مدارک و گرفتن پایان خدمت و پاسپورت گذروندم !
مدت طولانی رو دنبال تحقیق بودم و نهایتا مالزی و هند رو انتخاب کردم برای ادامه تحصیل و برای هر دو جا هم اقدام کردم .
دقت کنید که تا اینجا هیچ خبری از سریلانکا نیست :دی
در هند برا دانشگاه جواهر حیدآباد اقدام کردم و ماالزی هم برا دانشگاه اپیت !!!
داشتم تو اینترنت میچرخیدم که دیدم این دانشگاه اپیت تو سریلانکا هم شعبه داره .
منم یه میل براشون فرستادم و یه سری سوال کردم . بعد هم مدارک مورد نیاز رو فرستادم و پذیرش رو گرفتم و رفتم تهران .
بماند که چقدر تو تهران علاف شدم و چقدر اذیت شدم اما نهایتا ویزای خودمو گرفتم . (بخشی از این علافی ها مال این بود که تا حالا این دانشگاه از ایران دانشجو نداشته و با قوانین آشنا نبودن و بخشیش هم مربوط به این بود که من هیچ منبع اطلاعاتی در دسترس نداشتم ! )
خلاصه که من الان تو دانشگاه اپیت سریلانکا هستم !
خب من مدت طولانی رو بعد از خلاص شدن از شر مریضی دنبال کارای اداری مثل ترجمه مدارک و گرفتن پایان خدمت و پاسپورت گذروندم !
مدت طولانی رو دنبال تحقیق بودم و نهایتا مالزی و هند رو انتخاب کردم برای ادامه تحصیل و برای هر دو جا هم اقدام کردم .
دقت کنید که تا اینجا هیچ خبری از سریلانکا نیست :دی
در هند برا دانشگاه جواهر حیدآباد اقدام کردم و ماالزی هم برا دانشگاه اپیت !!!
داشتم تو اینترنت میچرخیدم که دیدم این دانشگاه اپیت تو سریلانکا هم شعبه داره .
منم یه میل براشون فرستادم و یه سری سوال کردم . بعد هم مدارک مورد نیاز رو فرستادم و پذیرش رو گرفتم و رفتم تهران .
بماند که چقدر تو تهران علاف شدم و چقدر اذیت شدم اما نهایتا ویزای خودمو گرفتم . (بخشی از این علافی ها مال این بود که تا حالا این دانشگاه از ایران دانشجو نداشته و با قوانین آشنا نبودن و بخشیش هم مربوط به این بود که من هیچ منبع اطلاعاتی در دسترس نداشتم ! )
خلاصه که من الان تو دانشگاه اپیت سریلانکا هستم !
¦
Posted by
David
at
Saturday, March 14, 2009
Labels: تحصیل خارج از کشور، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو ¦ 0 نظر
Labels: تحصیل خارج از کشور، زندگی در خارج از کشور، سریلانکا، سیلان، کلمبو ¦ 0 نظر
سلام
همونطور که در پست های قبل گفته بودم ، من ایران رو برای تحصیل ترک کردم !
میدونم که برای سفرنامه نوشتن دیگه دیره اما مینویسم تا در آینده خودم با خوندن این نوشته ها یادم بیاد که تو یه همچین روزی چه حس و حال و آرزو ها و رویاهایی داشتم .
اگه پست های قبل رو خونده باشید ، میدونید که من بعد از یک مریضی طولانی و یک دوران خیلی سخت به یه آرامش نسبی رسیدم و حالا درصدد هستم که برم دنبال آرزو هام .
حالا هر چقدر هم که دور باشه و هر چقدر هم که سخت باشه ، مهم نیست .
مهم اینه که من تصمیم دارم به آرزوهام برسم . و مهمترین چیز هم همینه .
اینه چرا سریلانکا رو انتخاب کردم و چطور اومدم اینجا و ... باشه برای پست های بعدی چون هر کدوم از این سوال ها خودش یک داستانی داره !
به هر حال من فعلا اینجام :
میدونم که برای سفرنامه نوشتن دیگه دیره اما مینویسم تا در آینده خودم با خوندن این نوشته ها یادم بیاد که تو یه همچین روزی چه حس و حال و آرزو ها و رویاهایی داشتم .
اگه پست های قبل رو خونده باشید ، میدونید که من بعد از یک مریضی طولانی و یک دوران خیلی سخت به یه آرامش نسبی رسیدم و حالا درصدد هستم که برم دنبال آرزو هام .
حالا هر چقدر هم که دور باشه و هر چقدر هم که سخت باشه ، مهم نیست .
مهم اینه که من تصمیم دارم به آرزوهام برسم . و مهمترین چیز هم همینه .
اینه چرا سریلانکا رو انتخاب کردم و چطور اومدم اینجا و ... باشه برای پست های بعدی چون هر کدوم از این سوال ها خودش یک داستانی داره !
به هر حال من فعلا اینجام :
Subscribe to:
Posts (Atom)





